تبليغاتX
میم مثل محمد

میم مثل محمد

we may talk of beautiful things , but beauty itself is abstract......

nisti manam kheili behet ehtiaj daram

man chi kar konam hal ????????????????????????????????

+ نوشته شده در  ساعت 0:42  توسط پری  | 

امروزم تموم شد من هنوزم فراموشت نکردم!!

کاش وقتی نبودی بازم می بودی!!!

کاش  


+ نوشته شده در  ساعت 21:21  توسط پری  | 

تنهاترم نکن!!!

نیستی-نیستی-نیستی-نیستی-نیستی-نیستی-نیستی-نیستی-نیستی-نیستی-نیستی-نیستی-

نیستی-نیستی-نیستی-نیستی-نیستی-نیستی-نیستی-نیستی-نیستی-نیستی-نیستی-نیستی-

نیستی-نیستی-نیستی-نیستی-نیستی-نیستی-نیستی-نیستی-نیستی-نیستی-نیستی-نیستی-

نیستی-نیستی-نیستی-نیستی-نیستی-نیستی-نیستی-نیستی-نیستی-نیستی-نیستی-نیستی-

نیستی-نیستی-نیستی-نیستی-نیستی-نیستی-نیستی-نیستی-نیستی-نیستی-نیستی-نیستی-

نیستی-نیستی-نیستی-نیستی-نیستی-نیستی-نیستی-نیستی-نیستی-نیستی-نیستی-نیستی-

نیستی-نیستی-نیستی-نیستی-نیستی-نیستی-نیستی-نیستی-نیستی-نیستی-نیستی-نیستی-

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پشیمون-شیمون-پشیمون-پشیمون-پشیمون-پشیمون-پشیمون-پشیمون-پشیمون-پشیمونم

پشیمون-پشیمون-شیمون-پشیمون-پشیمون-پشیمون-پشیمون-پشیمون-پشیمون-پشیمون-پشیمونم

پشیمون-پشیمون-شیمون-پشیمون-پشیمون-پشیمون-پشیمون-پشیمون-پشیمون-پشیمون-پشیمونم

پشیمون-شیمون-پشیمون-پشیمون-پشیمون-پشیمون-پشیمون-پشیمون-پشیمون-پشیمونم

پشیمون-شیمون-پشیمون-پشیمون-پشیمون-پشیمون-پشیمون-پشیمون-پشیمون-پشیمونم

------------------------

                       من سعی میکنم دیگه اشتباه نکنم      

 

   که نه تو نباشی که نه من پشیمون باشم

+ نوشته شده در  ساعت 23:28  توسط پری  | 

یادت نره دوست دارم

بیا با من بهار شو    بزن به قلب پاییز !!
+ نوشته شده در  ساعت 8:43  توسط پری  | 

از کجا آغاز کنم؟؟؟

  روایت شیرینی  از دوستی ساده ای برایم به ارمغان آورد

او به روحم پای نهاد و به آن معنا بخشید و اوست که تخیلم را سرشار میکنداز فکر هایی بکر ودست نیافتنی

                               

                      این فکر چقدر دوام خواهد داشت؟؟؟؟ آیا تا ابد به او نیازمندم؟؟؟

+ نوشته شده در  ساعت 23:7  توسط پری  | 

°º¤ø,¸¸,ø¤º°`°º¤سرنوشتø°º¤ø,¸¸,ø¤º

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد؟ 
نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت؟ 
ولی بسیار مشتاقم، که از خاک گلویم سوتکی سازد. 
گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش 
و او یکریز وپی درپی، 
دم گرم خودش را بر گلویم سخت بفشارد، 
و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد. 
بدین سان بشکند درمن، سکوت مرگبارم را !!

♥♥♥♥♥ ♥♥♥♥♥  ♥♥♥♥      ♥♥♥♥♥         ♥♥♥♥♥          ♥♥♥♥♥  ♥♥♥♥♥  ♥♥♥♥♥

پاداش شکیبایی پروانه است نه من. که تاروپود پیله ام از جسم و روحم گذشته است... از مرز شعر و 

شعار که گذشتم دلم می خواست راهی بیابم از درون تاریکیهای جهل و خودخواهیم راهی که هیچکس 

دیگر نرفته باشد راهی به سرچشمه نور دلم می خواست از این شفیرگی هزارساله دربیایم شاید شفیره

هم 

نیستم ، همان کرم ناچیزم ، که واژه هایم را نشخوار می کنم راه زیادی مانده باید هزار سال دیگر در 

این پیله کتاب قلندر و قلعه را بخوانم پرواز پاداش شکیبایی پروانه است 

+ نوشته شده در  ساعت 22:40  توسط پری  | 

♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥

من

پری کوچک غمگینی را

می شناسم که در اقیانوسی مسکن دارد

و دلش را در یک نی لبک چوبین

می نوازد آرام ، آرام

پری کوچک غمگینی

که شب از یک بوسه می میرد

و سحر گاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد

♥♥♥♥                   ♥♥♥♥                  ♥♥♥♥              ♥♥♥♥

               فرقي نمي كند گودال آب كوچكي باشي يا درياي بيكران... 

زلال كه باشي، آسمان در توست
+ نوشته شده در  ساعت 1:49  توسط پری  | 

آه عزیزم

آه عزیزم 
میدانم در جدال وجدان و دلسوزی برای من میسوزی 
و منزجرم از این همه ترحم 
صدایی می آید 
کسی آوای حقیقت سر داده 
کدام حقیقت گم شده را با تو بازگویم ؟ 
گناه من بیچاره را میبینی؟عاشق شده ام 
و تو خود شاهدی 
ای همیشه در وجودم 
بر من بتاب 
بگذار خورشید وجودت تن یخ بسته ام را جان بخشد 
پاهایم میلرزندکجاست گرمای وجودت 
در کدامین لحظه گم گشته ام با تو؟ 
نمیدانم کدام ساعت کدام روز؟ 
وجودم را در تو جا گذاشتم 
آه چه میبینم در آیینه ؟تورا 
تو را با تمام خودم 
چه کسی میداند؟ 
من در تو گم شده ام تو در دیگری 
فریادی خاموش وجودم را تسخیر کرده 
تو کجای جاده به من رسیدی؟چرا حالا؟ 
من همه راه را تنها پیمودم 
اما تو تنها نبودی 

+ نوشته شده در  ساعت 19:21  توسط پری  | 

ميشم بهار تو

تو بگو بهار قشنگه من ميشم بهار تو ... تو بگو بمون منم نميرم از كنار تو ...

 تو بگو منو نميخوا ي ديگه خسته كردمت ...گر چه سخته اما من دور ميشم از ديار تو ... تو بگو سرد هوا منم ميشم خورشيد تو ...

تو بگو كه ناميد ي من ميشم اميد تو ... تو بگو دلم گرفته از همه دورنگيها ...

 مشكي ميشم مظهر يه رنگ ي ميشم واسه تو ...

تو بگو خدا كنه بارون بياد از آسمون ... به خدا ميگم كه گريه كنه براي تو ...

 اگه غمگين بش ي از دستم ناراحت بش ي... ميميرم كه تا ابد پاك بشم از خيال تو ...

 كاش تموم نميشد اين روزا اين خاطرها... تو ميموندي واسه من منم ميموندم واسه تو...

+ نوشته شده در  ساعت 13:54  توسط پری  | 

زندگي زيباست نه به زيبايي حقيقت.حقيقت تلخ است نه به تلخي جدايي..جدايي سخت است نه به سختي تنهايی

---------------------------------------------------------------------------------------------------

هر كسي هم نفسم شد دست آخر قفسم شد. من ساده به خيالم كه همه كار و كسم شد. اون كه عاشقانه خنديد خنده هاي من دزديد زير چشمه مهربوني خواب يك توطئه ميديد

+ نوشته شده در  ساعت 0:27  توسط پری 

!!مست و هوشيار !!

مست و هوشيار 

محتســب ، مـــردي به ره ديــد و گريبانش گرفت

مست گفت : اي دوست ! اين پيراهـن است ، افســار نيست

 

گفت : مستي ، زان سبــب افتان و خيــزان مي‌روي

گفت : جـــرم راه رفتن نيست ، ره همــــوار نيست

 

گفت : مي‌بايــــد تــو را تــا خانـــة قاضــــي برم

گفت : رو صبــح آي ، قاضــي نيمه‌شب بيدار نيست

 

گفت : نــزديــك است والـي را سـراي ، آنجا شويم

گفت : والــي از كجـــا در خانـــة خمّـــار نيست ؟

 

گفت : تا داروغـــه را گوييــم ، در مسجـــد بخواب

گفت : مسجــد خوابگــــاه مردم بـــدكار نيســـت

 

گفت : دينــاري بده پنهــــان و خـــود را وارهــان

گفت : كـار شـرع ، كـار درهــــم و دينــــار نيست

 

گفت : از بهـر غرامــــت ، جامـــه‌ات بيـــرون كنم

گفت : پوسيـده‌ست ، جـز نقشي زِ پــود و تار نيست

 

گفت : آگـــه نيستــي كـــز سـر درافتـــادت كلاه

گفت : در سر عقــل بايد ، بي‌كلاهــي عـــار نيست

 

گفت : مِي بسيار خوردي ، زان چنين بيخود شدي

گفت : اي بيهـــوده‌گو ! حرف كـــم و بسيار نيست

 

گفت : بايد حــد زند هشيـــار مـــردم ، مســت را

گفت : هشياري بيــار ، اينجـا كسي هشيار نيست !

+ نوشته شده در  ساعت 21:47  توسط پری 

غم - متسفانه شاعرش و نمیشناسم -

 

شادي ندارد ، آنكه ندارد به دل غمي

آن را كه نيست عالم غم ، نيست عالمي

 

آنان كه لذّت دم تيغت چشيده‌اند

بر جاي زخم دل ، نپسندند مرهمي

 

راز ستاره از من شب‌زنده‌دار پرس

كز گردش سپهر نياسوده‌ام دمي

 

دل بسته‌ام چو غنچه به راه نسيم صبح

بو تا كه بشكفد گلم از بوي همدمي

 

راهي نرفته‌ام كه بپرسم زِ رهروي

رازي نجسته‌ام كه بگويم به محرمي

 

صد جو زِ چشم راندم و اين خاصيّت نداد

كز هفت بحر فيض ، به خاكم رسد نمي

 

نگذاشت كبر ، وسوسة عقل بلفضول

تا ديو نفس ، سجده برد پيش آدمي

 

احوال آسمان و زمين و بشر مپرس

طفلي و خاك توده‌اي و نقش درهمي

 

در دفتر حيات بشر كس نخوانده است

جز داستان مرگ ، حديث مسلمي

 

در اين حديث نيز ، حكيمان به گفتگو

افزوده‌اند عقدة مبهم به مبهمي

 

نخوت زِ سر بِنِه كه به بازار كبريا

سرماية دو كون ، نيرزد به درهمي

 

گيرم بهشت گشت مقرّر ، تو را چه سود

كاندر ضمير تافته داري جهنّمي ؟

 

افراسياب خون سياووش مي‌خورد

ما بي‌خبر نشسته ، به اميّد رستمي

 

از حدّ خويش پاي فزونتر كشي « سنا »

گر دور چرخ ، با تو مدارا كند كمي

+ نوشته شده در  ساعت 21:23  توسط پری 

تغییر

بر سر گور كشيشي در كليساي وست مينستر نوشته شده است : كودك كه بودم مي خواستم دنيا را

تغيير دهم . بزرگتر كه شدم متوجه شدم دنيا خيلي بزرگ است من بايد انگلستان را تغيير دهم . بعد ها

انگلستان را هم بزرگ ديدم و تصميم گرفتم شهرم را تغيير دهم . در سالخوردگي تصميم گ رفتم خانواده

ام را متحول كنم . اينك كه در آ ستانه مرگ هستم مي فهمم كه اگر روز اول خودم را تغيير داده بودم ،

شايد مي توانستم دنيا را هم تغيير دهم!!!

+ نوشته شده در  ساعت 17:11  توسط پری 

!jaleb!!

عفاف گفت : مرا با برگ زيتون مستور داريد . وقاحت گفت : مرا با نشانها و امتيازات بياراييد . نيرنگ

گفت: مرا به جام اخلاص و صميميت ملبس نماييد . شرارت گفت : مرا با لباس نيكي و صلاح بپوشانيد .

خيانت گفت : تاج امانت برسر من بگذاريد . استبداد گفت : صورت آزادي را برچهره من نقش كنيد .

تكبر گفت : مرا به زيور تواضع بياراييد . حقيقت گفت : مرا برهنه بگذاريد و پيرايه بر من مبنديد زيرا من

هيچ گاه از برهنگي خود شرمسار نيستم.


------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------


بهترين ها در جهان نه ديده ميشوند نه حتي لمس ميشوند، آنها را تنها بايد در دل ديده و لمس كرد.


-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------


از كس ي كه دوستش دار ي ساد ه دست نكش . شايد ديگه هيچ كس رو مثل اون دوست نداشته باش ي و از

كسي هم كه دوستت داره ب ي تفاوت عبور نكن .چون شايد هيچ وقت ،هيچ كس تو رو مثل اون دوست

نداشته باشد!!

+ نوشته شده در  ساعت 16:32  توسط پری 

!!!مرداد

ما بدهکاریم 
به کسانی که صمیمانه ز ما پرسیدند 
معذرت می خواهم چندم مرداد است ؟ 
و نگفتیم 
چونکه مرداد 
گور عشق گل خونرنگ دل ما بوده است

ღ♥ღ*•ღ♥ღ*•ღ♥ღ ღ♥ღ*•ღ♥ღ*•ღ♥ღღ♥ღ*•ღ♥ღ*•ღ♥ღღ♥ღ*•ღ♥ღ*•ღ♥ღღ♥ღ*•ღ♥ღ*•ღ♥ღღ♥ღ*•ღ♥

Find arms that will hold u at ur weakest, eyes that will c u at ur ugliest, 

heart that will luv at ur worst, if u hv found it, u’ve found luv. 

دستایی رو پیدا کن که در ضعیف ترین حالتت نگهت دارن، چشمایی که در زشت ترین حالتت نگاهت کنن 

قلبی رو که وقتی توی بد ترین حالت هستی دوست داشته باشه؛ اگر تونستی اینارو پیدا کنی بدون که عشق رو پیدا کردی

+ نوشته شده در  ساعت 3:3  توسط پری 

ميخوام به سردي شبهام بخندم ...ميخوام به پوچي فردام بخندم ... وقتي ميبينمت با ديگروني...تواوج گريه هام ميخوام بخندم ...ميخوام داد بزنم تنهاي تنهام ... ميخوام وقتي ميگم تنهام بخندم

 

زمان! به

من آموخت که دست دادن معني رفاقت نيست.... بوسيدن قول ماندن نيست..... و عشق ورزيدن ضمانت تنها نشدن نيست .....

 

من در اين کلبه خوشم تو در آن اوج که هستی خوش باش من به عشق تو خوشم تو به عشق هرکه هستی خوش باش

 

+ نوشته شده در  ساعت 2:56  توسط پری 

آیا میدانستی !!؟

آیا میدانستی : آيا ميدانستي که رودي در كامبوج شش ماه سال ازشمال به جنوب و شش ماه ديگر سال از جنوب به شمال جريان دارد آيا ميدانستي که طول قد هر انسان سالم برابر هشت وجب دست خود اوست آيا ميدانستي که سريع ترين عضله بدن انسان زبان است

 

آيا ميدانستي که شبكه چشم 135 ميليون سلول احساس دارد كه مسووليت گرفتن تصاوير و تشخيص رنگها را بر عهده دارد آيا ميدانستي که بدن انسان پنجاه هزار كيلومتر رشته عصبي دارد آيا ميدانستي که در برج ايفل دو ميليون و نيم پيچ به كار رفته است

+ نوشته شده در  ساعت 2:44  توسط پری 

2 پیر مرد

 

در بیمارستانی دو مرد بیمار در یک اتاق بستری بودند. یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر یک ساعت روی تختش بنشیند. تخت او در کنار تنها پنجره ی اتاق بود. اما بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد. و همیشه پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد. آنها ساعت ها با یکدیگر صحبت می کردند. از همسر ... خانواده و ...

هر روز بعد از ظهر بیماری که تختش کنار پنجره بود می نشست و تمام چیزهایی که بیرون پنجره می دید برای هم اتاقیش توصیف می کرد. بیمار دیگر در مدت این یک ساعت با شنیدن حال و هوای دنیای بیرون جانی تازه می گرفت.

این پنجره رو به یک پارک بود که دریاچه ی زیبایی داشت. مرغابیها و قوها در دریاچه شنا می کردند و کودکان با قایق های تفریحی شان در آب سرگرم بودند. درختان کهن به منظره ی بیرون زیبایی خاصی بخشیده بود و تصویری زیبا از شهر در افق دوردست دیده می شد. همان طور که مرد در کنار پنجره این جزییات را توصیف می کرد هم اتاقیش چشمانش را می بست و این مناظر را در ذهن خود مجسم می کرد.

روزها و هفته ها سپری شد.

** داستان کوتاه عاشقانه **

یک روز صبح ... پرستاری که برای شستشوی آنها آب می آورد جسم بی جان مرد را کنار پنجره دید که در خواب و با آرامش از دنیا رفته بود. پرستار بسیار ناراحت شد و از مستخدمان بیمارستان خواست که آن مرد را از اتاق خارج کنند. مرد دیگر خواهش کرد که تختش را به کنار پنجره منتقل کنند. پرستار این کار را با رضایت انجام داد و پس از اطمینان از راحتی مرد اتاق را ترک کرد.

آن مرد به آرامی و با درد بسیار ... خود را به سمت پنجره کشاند تا اولین نگاهش را به دنیای بیرون از پنجره بیندازد. بالاخره او می توانست این دنیا را با چشمان خودش ببیند.

در عین ناباوری او با یک دیوار مواجه شد. مرد پرستار را صدا زد و با حیرت پرسید که چه چیزی هم اتاقیش را وادار می کرده چنین مناظر دل انگیزی برای او توصیف کند؟ پرستار پاسخ داد: "شاید او می خواسته به تو قوت قلب بدهد. آن مرد اصلا نابینا بود و حتی نمی توانست دیوار را ببیند."

+ نوشته شده در  ساعت 0:36  توسط پری  | 

!!!pari is sad!!!

فرصت ها اینگونه اند : 
دیر می آیند 
آهسته در می زنند 
و زود می روند


اگر شبي فانوس نفسهاي من خاموش شد ، اگر به حجله آشنايي ، برخوردي وعده اي به تو گفتند ، كبوترت در حسرت پركشيدن پر پر زد ! تو حرفشان راباورنكن ! تمام اين سالها كنارمن بودي ! كنار دلتنگي دفاترم !

مي ترسم از نبودنت... 

و از بودنت بيشتر!!! 

نداشتن تو ويرانم ميكند... 

و داشتنت متوقفم!!! 

وقتي نيستي كسي را نمي خواهم. 

و وقتي هستي" تو را" می خواهم. 

رنگهايم بي تو سياه است ،و در كنارت خاكستري ام 

خداحافظي ات به جنونم مي كشاند... 

و سلامت به پريشانيم!؟! 

بي تو دلتنگم و با تو بي قرار.... 

بي تو خسته ام و با تو در فرار... 

+ نوشته شده در  ساعت 20:14  توسط پری  | 

<<<tanab>>>


داستان درباره ی یک کوهنورد است که می خواست از بلندترین کوه ها بالا برود.اوپس از سال ها اماده سازی ماجراجویی خود را اغاز کرد. 
ولی از انجا که افتخار کار را فقط برای خود می خواست تصمیم گرفت به تنهایی از کوه بالا برود.شب ،بلندی های کوه را در برگرفته 
بود و مرد هیچ چیز را نمی دید. همه چیز سیاه بود اصلا دید نداشت ابر روی ماه و ستاره ها را پوشانده بود 
همان طور که از کوه بالا می رفت پایش لیز خورد.در حالا که به سرعت سقوط می کرداز کوه پرت شد.در حال سقوط فقط لکه های سیاهی مقابل 
چشمانش می دیدو احساس وحشتناک مکیده شدن به وسیله ی قوه جاذبه او را در خود می گرفت. 
همچنان سقوط می کرد ، در ان لحظات تمام رویداد های خوب و بد زندگییش به یادش امد.اکنون فکر می کرد مرگ چقدر به وی نزدیک است. 
ناگهان احساس کرد طناب دور کمرش محکم شدودر میان اسمان و زمین معلق ماند.در این لحظه سکون چاره ای برایش نماند جز انکه فریاد بزند 
خدایا کمکم کن 
ناگهان صدای پرطنینی از اسمان شنیده شد: 
چه می خواهی. 
-ای خدا نجاتم بده 
واقعا باور داری که می توانم نجاتت دهم 
-البته که باور دارم 
اگر باور داری طنابی که به دور کمرت بسته است پاره کن 
یک لحظه سکوت....ومرد تصمیم گرفت با تمام نیرو طناب را بچسبد. 
گروه نجات می گویند که روز بعد یک کوهنورد یخ زده را مرده پیدا کردند.بدنش از طناب اویزان بود وبادستهایش محکم طناب را گرفته بود در حالی که او فقط یک متر از زمین فاصله داشت

+ نوشته شده در  ساعت 20:6  توسط پری  | 

درويشي به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده ميشود . پس از اندك زماني داد شيطان در مي آيد و رو به فرشتگان مي كند و مي گويد : جاسوس مي فرستيد به جهنم!؟ از روزي كه اين ادم به جهنم آمده مداوم در جهنم در گفتگو و بحث است و جهنميان را هدايت مي كند و... حال سخن درويشي كه به جهنم رفته بود اين چنين است: با چنان عشقي زندگي كن كه حتي بنا به تصادف اگر به جهنم افتادي خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند

+ نوشته شده در  ساعت 19:34  توسط پری  | 

جدید!!!!!!!!!

برگ در هنگام زوال مي افتدميوه در هنگام كمال مي افتدبنگر كه چگونه مي افتي چون برگي زرد و يا سيبي سرخ . كنفسيوس"

همیشه انقدر ساده نرو و مگذر لااقل نگاهی به پشت سرت کن...! شاید کسی در پی تو می دود و نامت را با صدای بی صدایی فریاد میزند...! و تو... هیچ وقت او را ندیده ای
شادی زمان و مکان نمی خواهد کافی است دل بخواهد. مارسل پروستالماس را جز در قعر زمین نمی توان یافت و حقایق را جز در اعماق فکر نمی توان کشف کرد. ویکتور هوگو

خداوند بي نهايت است و بدون مكان و زمان، اما به قدر فهم تو كوچك مي شود و به قدر نياز تو فرود مي آيد و به قدر آرزوي تو گسترده مي شود و به قدر ايمان تو كارگشا مي گردد.((ملاصدرا))

+ نوشته شده در  ساعت 19:21  توسط پری  | 

شعری از دکتر مصدق

هنگام

هنگامه سفر بود

اينك توهمي  

كالوده مي كند

سر چشمه زلال تفاهم را

اي آفتاب پاك صداقت،

در من غروب كن .

اي لفظها، چگونه چنين ساده و صريح

مفهوم ديگري را.

با واژه هاي كاذب مغشوش،

تفسير مي كنيد؟

*****

ديگر به آن تفاهم مطلق،

هرگز نمي رسيم .

و دست آرزو،

با اين سموم سرد تنفر كه مي وزد،

ديگر شكوفه هاي عشق و شهامت را،

از شاخسار شوق نمي چيند

افزون شويد بين من و او،

گرد غبار هاي كدورت،

فرسنگهاي فاصله،

افزونتر!

*****

اكنون،

لبخند خنجري ست

آغشته،

- زهرناك،

و اشك،

- اشك، دانه تزوير زندگي ست.

آيا،

هنگام نيست كه ديگر،

دلاله وقيح،

- هيزم كش نفاق -

اين پير زال  رانده  وامانده،

در دادگاه عشق،

به اعتراف نشنيد؟

يا

اين جغد شوم سوي عدم بال و پر زند

در عمق اعتكاف نشيند!

*****

من شاهد فناي غرور رود،

در ژرفناي تشنه مرداب بوده ام

و ناظر وقاحت كفتار

كفتار پير مانده ز تدبيري

و شاهد شهادت شيری

در بند و خسته زنجيري.

ديدم،

تهديد، شور شعله هاي شهامت را،

مرعوب مي كند.

و همچنان

- كه سُم  گرازان تيزرو

روياي پاك باكرگي را،

- به ذهن برف

منكوب مي كند

*****

اي كاش آن حقيقت عريان محض را،

هرگز نديده بودم .

ديدم كه بيدريغ

با رشته فريب،

اين رقعه رقعه زندگيم كوك مي خورد .

دانش به ناتوانيم افزود

ديدم كه آن حقيقت عريان ز چشم من

مكتوم مانده بود

در زير چشم باز من،

- اما هميشه كور

در شهرهاي پاك مقدس

در شهرهاي دور

ديو و فرشته وعده ديدار داشتند .

*****

ديدم كه رود،

رود، كه يك روز پاك بود

اينك در استحاله سيال خويش

تسليم محض پهنه مرداب مي نمود

*****

كو

يك خنده،

- يك تبسم  زيبا

يك صوت صادقانه، يك آواي بي ريا؟

آري چه كرد بايد

با دسته هاي خنجر پيدا از آستين .

لبخند فريب،

و مهربان صدايي اگر هست در زمين

سوز نواي زمزمه جويبارهاست .

*****

آيينه را به خلوت خود بردم .

آيينه روشنايي خود را،

در بازتاب صادق اين روح خسته ديد

اما

تو در درون آينه مي بيني

نقش خطوط خسته پيشاني .

پيري، شكستگي و پريشاني

*****

آئينه ها دروغ نمي گويند

و من،

آنقدر صادقم كه صداقت را،

چون آبهاي سرد گوارا،

با شوق در پياله مسگون صبح

نوشيدم

*****

و بيم من همه اين بود كه مباد

تنديس دستپرور من،

در هم شكسته گردد .

و بيم من همه اين بود كه مباد

روزي به ناگه از سر انگشت پرسشي

عريان شود حقيقت تلخي كه هيچگاه

 پنهان نمانده بود

و بيم داشتم كه مبادا كه روزگار

ويران كند تمامي ايمان به عشق را

كه روزي آن مترسك جاليز

در من نشانده بود

و من،

افسوس مي خورم كه چرا و چگونه، چون

آن آفتاب روشن

آن نور جاري جوشان عشق من

در شط خون نشست،

در لجه جنون

+ نوشته شده در  ساعت 14:49  توسط پری 

عاشق...

 

 

دیدی غزلی سرود ؟ عاشق شده بود

 

 

انگار خودش نبود . عاشق شده بود

 

افتاد.شکست . زیر باران پوسید

 

آدم که نکشته بود

 

عاشق شده بود........

 

+ نوشته شده در  ساعت 14:19  توسط پری 

فریدو ن مشیری را دوست داشته بودم

 

همه مي پرسند:

چيست در زمزمه مبهم آب؟

چيست در همهمه دلکش برگ؟

چيست در بازي آن ابر سپيد، روي اين آبي آرام بلند

که ترا مي برد اين گونه به ژرفاي خيال؟

چيست در خلوت خاموش کبوترها؟

چيست در کوشش بي حاصل موج؟

چيست در خنده جام

که تو چندين ساعت، مات و مبهوت به آن مي نگري؟

نه به ابر، نه به آب، نه به برگ،

نه به اين آبي آرام بلند،

نه به اين آتش سوزنده که لغزيده به جام،

نه به اين خلوت خاموش کبوترها،

من به اين جمله نمي انديشم.

من مناجات درختان را هنگام سحر،

رقص عطر گل يخ را با باد،

نفس پاک شقايق را در سينه کوه،

صحبت چلچله ها را با صبح،

نبض پاينده هستي را در گندم زار،

گردش رنگ و طراوت را در گونه گل،

همه را مي شنوم؛ مي بينم.

من به اين جمله نمي انديشم.

به تو مي انديشم.

اي سرپا همه خوبي!

تک و تنها به تو مي انديشم.

همه وقت، همه جا،

من به هر حال که باشم به تو مي انديشم.

تو بدان اين را، تنها تو بدان.

تو بيا؛

تو بمان با من، تنها تو بمان.

جاي مهتاب به تاريکي شبها تو بتاب.

من فداي تو، به جاي همه گلها تو بخند.

اينک اين من که به پاي تو در افتادم باز؛

ريسماني کن از آن موي دراز؛

تو بگير؛ تو ببند؛ تو بخواه.

پاسخ چلچله ها را تو بگو.

قصه ابر هوا را تو بخوان.

تو بمان با من، تنها تو بمان.

در دل ساغر هستي تو بجوش.

من همين يک نفس از جرعه جانم باقيست؛

آخرين جرعه اين جام تهي را تو بنوش

+ نوشته شده در  ساعت 14:8  توسط پری 

همیشه تنها

بی تو، مهتاب شبی ، باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم

در نهانخانة جانم ، گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید،
عطر صد خاطره پیچید :
یادم آمد که شبی باهم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه، محو تماشای نگاهت

آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ
همه دلداده به آواز شباهنگ
یادم آید ، تو به من گفتی : از این عشق حذر کن
لحظه ای چند بر این آب نظر کن ،
آب ، آیینه عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است ،
باش فردا ، که دلت با دگران است !

تا فراموش کنی ، چندی از این شهر سفر کن
با تو گفتم : حذر از عشق !؟ - ندانم
سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم
نتوانم

روز اول ، که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر، لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی ، من نه رمیدم ، نه گسستم ...

باز گفتم که : تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم ، نتوانم !
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب ، ناله تلخی زد و بگریخت ...
اشک در چشم تو لرزید ،
ماه بر عشق تو خندید !

یادم آید که : دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم
نگسستم ، نرمیدم

رفت در ظلمت غم ، آن شب و شبهای دگر هم
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم ...
بی تو، اما، به چه حالی من از آن کوچه گذشتم
!

+ نوشته شده در  ساعت 14:3  توسط پری 

 دوس ت دارم          >>><<<<به نام دوست>>>>>

 ٍ یونانی:SAYAPO PHILOSU

زبان ایتالیایی: TI AMO

 ٍ روسی:YA VAS LIUBLI

 

 ٍ پرتقالی:AMO-TI

 

 ٍ  فارسی:DOSEET DARAM

 

 ٍ آلمانی:ICH LIEBE DICH

 

 ٍ اسپانیایی:TE GUIERO

 

 ٍ هندی:MAI TUJHE PYAAR KARTHAHO

 

 ٍ فرانسه:JET AIMA

 

 ٍ ارمنی:JIROUM EM KEZ

 

 ٍ انگلیسی:I LOVE YOU

 

 ٍ ترکی:SENI SERYO RUM

 

 ٍ دانمارکی:JEG ELSKER DIG

+ نوشته شده در  ساعت 13:42  توسط پری 

دل تنگ...

وای امروز دلم برای دوست جونم تنگ شده  !!!   خیلی دوستش دارم  محمد جونم

+ نوشته شده در  ساعت 13:33  توسط پری